Blue Earth

ما همه مسافران این سیاره کوچک آبی در فضای بی پایان جهانیم . این بلاگ نوشته ها و خاطرات یکی از این مسافران است .

عکسهایی از افتتاح ساختمان کریستال در موزه انتاریو

ارسال شده توسط blueearth در ژوئن 8, 2007

 

 

روز یکشنبه سوم ژوئن ساختمان کریستال در موزه انتاریو در تورونتو افتتاح شد . این ساختمان توسط دانیل لیبسکیند Libeskind طراحی شده و بسیار زیباست . روز یکشنبه تنها روزی بود که میشد این ساختمان را دید و از دوشنبه بعد ساختمان به روی بازدید کنندگان بسته میشود تا اشیا مربوط به موزه در آن نصب شود و دیگر هر گز نمیشود این ساختمان را به صورت باکره و بدون اشیا نمایشی دید. من در این روز ساختمان را دیدم و عکسهایی از موزه گرفتم که در این مجموعه مشاهده میکنید . بعضی از عکسها از سقف هتلی روبروی کریستال گرفته شده و بعضی از درون کریستال و بعضی از خیابان بلور مجاور کریستال.

برای دیدن عکسها این خط را کلیک کنید.


نوشته شده در تورونتو, معماری, کانادا | بیان دیدگاه »

CAPITALISM

ارسال شده توسط blueearth در آوریل 22, 2007

برای دیدن پوستر به صورت کامل لطفا روی آن کلیک کنید . capitalism.jpg

نوشته شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »

یزد

ارسال شده توسط blueearth در آوریل 19, 2007

 

رسید،………………….. رسید؟

بچه ها گوشها را تیز میکنند . به زور پایین را نگاه میکنم . آن پایین آزاده و زهرا دستشان را دراز کرده اند تا سر متر را بگیرند . این بالا من  متر دستم است و بین زمین و آسمان زیر گنبد مسجد روی نردبان تلو تلو میخورم. نردبان خیلی بلند است و من تقریبا به کناره گنبد رسیده ام . متر هم بلند است . دسته متر را گرفته ام و اینقدر میچرخانم تا آن پایین به زمین برسد . آزاده و حمید و زهرا سر متر را میگیرند و آن را تا زمین میرسانند و من از آن بالا میخوانم بیست و پنح متر و نیم . نفس راحتی میکشم و لرز لرزان از نردبان پیر پایین می آیم تا پایم زمین سفت را لمس کند .

 اینجا یزد است و اینها بچه های دانشکده معماری هستند که به کعبه گاه یزد آمده اند . برای ما بچه معماریها یزد واقعا قبله و کعبه ای است که حتما یک بار در طی سالهای دانشگاه باید زیارتش کنیم وگرنه حاجی معمار نمیشویم . یزد با بادگیرها و خانه های خشتی گلی خود زیر تابش بیرحم آفتاب یکی از آن شاهکارهای معماری ایرانی است که هیچ معماری بدون زیارت آن دانشکده را تمام نمیکند . وقتی فلامکی استاد تاریخ معماری برای یکی از پروژه های خود احتیاج به چند جوجه دانشجو دارد که به یزد بروندو بالا و پایین آن را متر کنند و نقشه اش را بکشند منهم داوطلب میشوم. تعطیلات عید است و بیکارم و چه بهتر از این که هم فال و هم تماشا هم یزد را ببینم و هم در آمدی برای ترم دوم داشته باشم و از همه بهتر همراه آزاده عزیزم باشم . من بچه خجالتی که از مدتها پیش عاشق این دختر بوده ام ولی هرگز جرات نکردم آشکارا به او حقیقت این عشق را بگویم ، گرچه میدانم که میدانست احساسم در مورد او چیست .  حالا این فرصت را قاپ میزنم که همراه دختر دلخواه و محبوبم برویم یزد و هم کار کنم و هم با او باشم . البته دیگران هم هستند  . دوست جان جانی آزاده زهرا هم همراه ما می آید. زهرا کما بیش اشاره ها کرده که مرا دوست دارد و انتظار دارد که من به سبقه آشنایی خانوادگی توی خط اوکار کنم و برنامه ازدواج با او را بریزم . شاید زهرا هم مثل من که به خاطر آزاده آمده ام به خاطر من به این سفر می آید نمیدانم . سه تا از بچه های سال پایین هم با ما هستند . سیامک همیشه خواب آلود که هر موقع نگاهش میکنی فکر میکنی الان از خواب بیدار شده و حمید که بچه صاف و صوف و درستی است و سعید که کمی دیرتر می آید . حلقه گردان گروه ما یک سال بالایی اصفهانی از آن پاچه ورمالیده هاست . فریدون کوتاه و کلفت و سیاه و با موهای فر فری که ماشین خودش را دارد و جدا از ما با ماشین به یزد می آید و به ما ملحق میشود . خدا پدرش را بیامرزد با آن ماشین وگرنه نمیتوانستیم وسط بیابان خدا توی استادیوم یزد ماوا کنیم . اول ما را در یک دبیرستان داخل یزد جا میدهند ولی بعد از خیزش یزد و کشتارها جایمان را عوض میکنند و سر از بیابان و استادیوم در می آوریم شاید به خاطر اینکه دانشجو هستیم و به ما مشکوکند گرچه لطف میکنند و دستگیرمان نمیکنند. ولی اگر فریدون  این ماشین را نداشت که واقعا گرفتار میبودیم . خدا از سر تقصیراتمان نگذرد که یکبار با همین ماشین چه شوخیی سرش در  آوردیم . سردسته گروه که یک دختر سال بالایی پر رو هست چند روزی می آید پیشمان و به عادت حسنه ما ایرانیان بین او و فریدون شکر آب است چون هیچکدام یکدیگر را قبول ندارند . من هم به خاطر آزاده بیشتر طرف سردسته هستم چون به فریدون به چشم رقیب نگاه میکنم . فریدون به عنوان سال بالایی و با زبان درازی که دارد خیلی روی آزاده کار میکند چون هم دختر قشنگی است و هم جذاب است و خیلیها را جلب میکند در دانشکده .  به هر حال یکبار که فریدون وسط بیابان ما را میگذارد توی ماشین زیر آفتاب  یزد و خودش میرود که یک نوشابه نوش جان کند و طول هم میدهد کفر همه مان در می آید . آخرش سردسته خانم میگوید کی تصدیق دارد که البته من دست بلند میکنم و باقی ماجرا معلوم است . ماشین فریدون را وسط بیابان بلند میکنیم و بر میگردیم به استادیوم و آن بیچاره با پای پیاده تا استادیوم دنبالمان میدود ولی از حق نگذریم عصر بود و هوا آنقدر گرم نبود وگرنه که بیچاره زیر آفتاب داغ کویر از دست رفته بود.

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

نوشته شده در داستانها | بیان دیدگاه »

Lara

ارسال شده توسط blueearth در مارس 13, 2007

پرده را کنار می زنم

سلام صبح تابان

سلام خورشید روشن عشق

سلام قطره شبنم که  روی شیشه اتاق

در جدالی نابرابر

در افتاده ای با گرمای خورشید

و آرام آرام می میری

 

و سلام ای انسانها

که لخت و خوابالود

در این صبح شاد آفتابی

بر نمی خیزید از بستر تنهایی خود

تا بچینید و بو کنید  گل صبح را

 

من مستم اما

من مست بوی صبحم

صبح آفتابی شرابی است کهنه

باید که سرکشید آنرا

 

من شادم امروز

با عشقی  به وسعت جهان

زیرا که در آن سوی کالج

زنی با آغوشی باز

و چشمانی آبی

و موهایی طلایی

و اتاقی گرم

انتظار مرا میکشد اکنون

سلام … ای روز

 

*********************************

از پله ها میرویم بالا

زیر تابش بیرحم شمشیرها و سپرها

آویخته بر دیوارها؛

قالی سرخ بر پله ها

مستخدمان سیاهپوش بر هر گوشه

تابلوها، چلچراغها

مردان با لباسهای سیاه و پیرهنهای سپید

تالار بزرگ

اتاق در اتاق

و در آن انتها

تخت پادشاه این سرزمین بارانی

با تاجی بر فراز آن

 

من و تو

اینک در اعماق سرد کاخ امپراتوری ایستاده ایم

تو میدرخشی لارا

تو تنها گل سرخ این سرزمینی

تو میدرخشی

و من تلالو چشمانت را بر میدارم

و بر گوشه کتم می آویزم

درخشانتر از هر الماس

تو شاهزاده ای نه این پیرمرد لاغر اندام بلند قد

که وارد میشود

و با همه دست میدهد

و لبخند میزند

تو مرکز این دیداری

نه آن پیر

که دیگران بر گردش حلقه میزنند

 

چه روزی بود لارا

چه روزی بود

آنگاه که من و تو

پرواز کردیم از فراز موزه ها

و بر کنار تیمز ره پیمودیم

و در باغ سنت جیمز نشستیم

و از دروازه های کاخ امپراتوری به درون لغزیدیم

و با شاهزاده پیر دیدار کردیم

و خندیدیم

و در مغازه ای کوچک شکلاتها را چشیدیم

و در ترافالگار از پله ها بالا رفتیم

و خندان دور پارلمان را پیمودیم

و آنگاه

خسته از دیدار

و بیزار از بیهودگی آن همه جلال و شکوه

و فراری از آن قدرتمندان تهی

فقط من و تو

دیر وقت شب

تنهای تنها در کوپه قطار

بازگشتیم به سرزمین رویاهای عشق

و من تصویر تور ا در آبگینه پنجره قطار

ثبت کردم

برای همیشه

برای همیشه

جوانی و زیبایی بی همتای تو را

که به خود مینگری

و لبخندی محو و خسته بر لب داری

لارا ،…… آیا تو هم چون من

در آن روز

بر دروازه های بهشت آویختی  لحظه ای ؟

و از شراب عشق نوشیدی جرعه ای ؟

آیا تو هم چو ن من آن روز

راز نهان حیات را لمس کردی سرانجام

در مستی عشق؟

 

******************************************

من برای شب زنده ام

شب باشکوه است و زیبا

آنگاه که میخندد ماه از پشت ابر تیره

و باد آرام نوازش میدهد موهایم را

و سرود عشق میخواند

 

مقدس است شب

آنگاه که در بهاران

میگذرم از زیر درخت لبریز از شکوفه

و بوی گلها برای لحظه ای مرا باخود میبرد از این دنیا

و مینشاندم بر قلب گرم تو

 

زیباست شب

آنگاه که تک نوای سحر آمیز پرنده ای

از گوشه ناپیدای زمان میشکند سکوت را

همچون نوای آبشار

زیر چادر سیاه شب

و حیران برجای خشک میشوم لحظه ای

از درخشش این نوا

در سکوت وهم آمیز شب

 

و زیباست شب آنگاه که

به تو  می اندیشم لارا

و به جز تو ، هیچ

 

زیباست شب آنگاه

که ترنم آب

و نغمه پرنده

و بوی گل در دل تاریکی

و هاله مه در میان ابر

سرمیدهند سرود گرم ستایش تور ا

لارا

آنگاه که همه سکوت

نجوای وجود تو میشود

تو به بزرگی و شکوه و ملکوت شب میمانی

لارا

و دیبای نرم پوستت

یاد آور لطافت شبنم شبانگاه است بر برگ گل

 

امشب،

با این مسافر خسته تنها

مهربان باش لارا

که او فقط تو را میجوید و بس

 

 

***************************************************

پروانه

 

برقی درخشید در آسمان زندگی دیشب

لحظه ای کوتاه

کبود شد آسمان، سفید شد زمین

و جهید طپش قلب تا فراز آسمان

 

ولی افسوس که

برق لحظه بود

برق رفت

تاریک شد زندگی دوباره

 

آیا پروانه را دیدی؟

پروانه را دیدی

که بال کشید فراز ارکستر

و در خشید در نور بیرحم نور افکنها

 

پروانه

روح خدا بود

پروانه خدا بود

 

نوای موسیقی

انباشت فضای درشت کلیسا را

کلیسا پر شد

کلیسا کافی نبود برای موتزارت

پس آنگاه رکوئیم شکافت دیوارها را

و بالا رفت تا زیر گنبد کبود

 

و آن پرفسور پیر

چه کفشهای عجیبی داشت

 

اما ، اما، مرا چه کار به اینهمه

آنگاه که برکنارم

بنشسته ای تو

بی همتا گوهر شبتاب خوابهای دیر هنگام

و سینه ات در دم زدنی مدام

آرام بالا و پایین میرود

و موسیقی را میرباید

از سقف آسمان

 

دستانم را به دعا می بندم

دعایم را به گوشه موسیقی میزنم گره

و نیازم را بر بال ویوالدی

به آسمان خدا میفرستم

 

با تما م وجود

خدا را میخوانم

خدایا بیدار شو

بیدار شو از آن خواب دراز دو صد هزار ساله

آه آیا نوای رکوئیم امشب

بر هم خواهد زد خوابت را

خوابی را که آشویتس هم نتوانست برهم زند؟

 

آیا بیدار خواهی شد

و در گوشه رکوئیم

در آن گوشه

نوار کوچک رنگین دعای مرا خواهی یافت کنون؟

گره خورده بر بالهای خونین موسیقی؟

 

اینک اینجاست او

آنک که آرزویش هر لحظه با منست

آنک که با نامش هر شب را صبح میکنم

و هر صبح را شب

 

خواب،… جسم است اینک

خواب،…. اینجاست

کنار من

 

او از سرزمین خواب و رویا

او از درون نیایشها

زاده شد کنون

او جسم است امروز

نشسته در کنارم

رویاست این

یا که بیداری

شاید که خوابم هنوز

 

هر چه هست

اوست

فضای ذهنم را کرده پر

نشسته راست و خدنگ

اینجا

تنهاست او تنها

دختری تنها از ریگا، از لاتویا

 

خدایا

به خاطرش

هر کار، هر رسوایی

شیطان کجاست

تا چون فاست گیرم دامنش

و فروشم روحم را بر سر هر کوی و بازار این شهر

برای لحظه ای با تو بودن

 

ای سرد مغرور

ای الماس آبی

که در تابش موسیقی

هر لحظه را درخششی دیگر میدهی تو

و تلالو چشمان آبیت پر میکند مرا

خدا را

ترکم مگو، جوابم ده کنون

با من بنشین تا پایان ابدی جهان

تا آنگاه که موسیقی و خدا در هم گره خورند

***************************************************

با تو آمدم

بر تو آمدم

با من ماندی

لارا

 

صبح شاد آفتابی

در میزنم

و به درون میروم

اتاق کوچکت را نشانم میدهی

پس آنگاه

هر دو ایستاده ایم

نزدیک هم

آهنربای چشمان آبیت

 

مرا توان نیست

یاریم ده

تا از وسوسه برهم

اما تورا سودای کمک نیست

که میدمی بر آتش هوس

نزدیکتر میشویم به هم

سکوت

و آنگاه تماس لبها

برای اولین بار

و شهد عشق

که جاری میشود بر لبانم

و پیکر کوچک مقدست

میلرزد در چنبر بازوانم

لحظه ابدی میشود

پایان ناپذیر

آنگاه که اولین بوسه

ما را میدهد پیوند

 

******************************************

در درازنای جاری رودخانه حیات

تولد من   یک لحظه بود

جرقه ای ناتوان

بانگی کوتاه

کورسویی

بر قیر سیاه ابدیت

و سرد تاریک خموش کهکشان

 

پس اگر نمی یافتمت

آن جرقه مرده بود

و آن بانگ فرسوده

و آن کورسو رفته

 

تو

مرا

شدی

تولدی دوباره

 

لارا

تو جرقه را بر افروختی

تا آتشی فروزان

و تلنگر صدا را بانگی رسا کردی

و کورسو را فانوسی درخشان

 

بی تو پس چگونه توان زیستن

که بی تو

مرگ است  در کمین

جرقه میمیرد

و صدا می افسرد

و کورسو شود خاموش

 

******************************************

گاه با خود میگویم

کین خواب است و رویا

من در بهشتم در خواب

و اکنون است که بیدار شوم
با تلخی دوباره حیات

زیر زبان

همچون یک کپسول سیانور

 

ولی نه

آنگاه میغلطم آرام بر تخت

و تو را می یابم

در کنار خود لارا

با قوس دل انگیز کمر

و نوای آرام نفسهایت

و در می یابم

که نه

خواب نیست این

این لطیف نرماگین پوست

و قوس دلنواز ابرو

و سر بالای تیز بینی

و کمال لب سرخ

و طلای موهای افشان بر بالش

و ظرافت انگشتان باریکت

که میتوانم دید طپش رگ را از ورای آن

این همه خواب نیست

من بیدارم

و اما ای عجب که

بهشت نمیگریزد از من در بیداری هم

********************************************

روشن

روشن است کنون

گرداگرد من

ضریحی از روشنایی بر دور خود کشیده ام

چون تویی با من کنون

ومن طواف میکنم بر گرد وجود مقدس تو

و انگشتانم قفل  میشود

بر امید

تویی امید فردای من

فردای تو

فردای ما

 

بی تو اما

این ضریح خالی است

و قفل انگشتان میشود  ز هم جدا

و امید می میرد

خورشید هم بر نمی آید دیگر

و شب جاودان میشود در خانه من

 

بی تو من هیچم

یک منهای بزرگ

در معادله وجود

**************************************

 

لارا

امروز غوغا کرده بودی بر پا

در آن لباس گرم قرمز آبی

با شال سرخ

که آویزان بود بر شانه های ظریفت

 

وقتی نشستم با تو تنها

و جرعه جرعه قهوه را با آرزوی وجودت

سر کشیدم

 

شادی درون رگهایم جنبید

وان گاه که لبان زیبایت گشود

و طنین آبشار صدایت را ساخت جاری

آیا دیدی

که من بت پرست تنها

محو بت وجود تو

در نمی یافتم چه میگویی؟

و تنها صدایت را

نوشیدم چون شرابی کهنه

 

لارا

من تورا تنها برای خود خواستم از خدا

من شریکی نجستم در پرستش تو

در مذهب من

نه خدا یکی است

که بل

پرستشگر نیز تنهاست و یک

 

این معبد بس کوچکست کنون

دیگران را ره نیست در آن

 

در این معبد

تنها یک شمع عشق میسوزد و بس

و این خدا را تنها بنده ای کافی است و بس

دریغا دریغ

که خدای من

بنده ای دیگر دارد

و من پولاد سرد تنهایی را

زیر پوست خود

حس میکنم کنون

***************************************************

گلدان کوچک تو

اینک مقابل پنجره

نور را جرعه جرعه سر میکشد

کولی کوچک من

کجایی تو اینک

در سرزمینی سرد و دوردست

در ماوای تپنده یخبندان

قلب گرم خود را گرفته ای در دست کنون

و به دنبال عشقی بیهوده

تاریکنای آن سرزمین دور اروپایی را میپویی

دختر جوان

 

و اینجا

من نشسته ام تنها

به نهال کوچک مینگرم

که با دستان مهربان تو

در این گلدان کوچک

نوشید آب حیات را

و میجنگد برای بقا

 

به تو فکر میکنم

به تو فکر میکنم

صدایت میزنم

با من باش

با من باش همیشه

ترکم مگو

***********************************

موهایت به رنگ طلا

هاله ای از نور بر دور آن صورت سفید

مرواریدی نشسته بر طلای خام

 

چه جلالی دارد

مریم باکره من

لارای کوچک

دختر تنهای آرزوها

با من می آیی، تو اما؟

با من تا ماورای گرم قطب تمنا

دستت را بده

بگذر از فراز  دره جدایی

به من بپیوند

بگذار تا آن دستان لطیف دلکش را بگیرم

و تو را باخود ببرم تا اعماق آبی اقیانوس تمنا و لذت

تا عمق خموش یگانگی

بیا با من لارا

بیا

که تو تولدی دوباره هستی مرا ای بانوی کوچک آرزو

*****************************************

لارا….

سوگند به آن دیدگان آبی

و صورت  زیبا

که دوست دارم صدایت را

هنگامی که چون آبشار روان میشود

و اطوار زیبایت

آنگاه که صحبت میکنی

گاه تو را کودکی می یابم

زیبا و شاد و بی آلایش

و گاه تجسم مادرشاه

آگاه بر همه

ومن …. فقط … میدانم

که صدایت مرا با خود تا فراز  آسمان می برد

و گاه که مینگرم به  دریای  چشمانت

حس میکنم که

در اعماق آبی آن

غرق میشوم

 

آیا شود که گیری دست این غریق تنها را

و نجاتش دهی؟

******************************************

زان پس که شراب سرخ عشق

در باده قلب جوشید

خورشید نام تو زان برآمدو

سرزمین دل فروزان شد

 

لارا

ایمان آوردم

که یگانه فرمانروای

سرزمین رویاهای عاشقانه

تویی تو

فروغ زیبایی خیره کننده ات

بس که تا قیام قیامت

بر جهان من

بر روزو شبم

بر قلبم

فرمان رانی

 

من آن غلام حلقه به گوش بازار عشقم

که به دست خود

حلقه بندگی فرمانروای سرزمین رویاها را

بر گردن آویخت

 

من سودای تو دارم لارا

من سودای تو دارم

کیمیای وجود تو

تنها رهاییبخش من است

نجاتم ده

ز پس قرنها

ناامیدی و سرابهایی

که همه خواب بود

نجاتم ده لارا

نجاتم ده

********************************

گفتی که ما همیشه با هم خواهیم بود

گفتی که جدایی ممکن نیست

پس آشنایی

گفتی که دیگر رفتن محال است

و گذر ز رود خانه جداییها

خواب است و خیال

 

اما       اینک

من این سوی اقیانوس

و تو در آن سوی

بر باد رفته عشقمان

و جهان کوچکی که باهم ساخته بودیم

در تمنای وجود و تمنای تن و تمنای انگشتانمان

تنیده بودیم سرابی از امید

حبابی برگرد من و تو

درونش فقط ما

روشن و شاد

زندگی بر سیاره ای دیگر

 

اما اینک

حباب دریده

من این سو

و تو آن سو

فسرده امید

و خوابیده آرزو

نوشته شده در اشعار | بیان دیدگاه »

300

ارسال شده توسط blueearth در مارس 12, 2007

اینروزها فیلمی از هالیوود خیلی سروصدا کرده ، داستان 300 ، در باره مثلا سیصد نفر یونانی شجاع اهل اسپارت که با شجاعت تمام بر علیه ملیونها ایرانی که به یونان حمله کرده بودند جنگیدند و همه به اصطلاح شهید شدند. البته هر آدم عاقلی با یک حساب سر انگشتی میتواند بفهمد که این داستان فقط در مخیله تاریخ نویسان یونان میتواند اتفاق افتاده باشد و دخلی به واقعیت ندارد ولی متاسفانه اکثر مردم از تاریخ بی اطلاع هستند و با دیدن این فیلم این مزخرفات را باور میکنند به خصوص حالا که به لطف تلاشهای دولت ایران ما چندان وجهه ای هم در غرب نداریم برای غربیها خیلی راحتتر است که ایرانیها را مشتی وحشی بپندارند به صورتی که در فیلم ما را نشان میدهند .

البته حقیقت خلاف آن است که تاریخ نویسان یونان نوشته اند . یک مسئله واقعیت دارد و آن اینکه ایران بزرگترین و قویترین امپراتوری آن زمان بود . شاید بتوان گفت اولین امپراتوری تاریخ به معنای واقعی کلمه . قبل از ایران مصر و سومر و غیره هم حکومتهای وسیع داشتند ولی امپراتوری به معنایی که ما از آن استنباط میکنیم واقعا با امپراتوری ایران شروع شد . سرزمین وسیعی که بر ملتهای مختلف حکم میراند و سیستم بسیار گسترده و پهناوری برای اداره این امپراتوری برپا کرده بود . یونانیان مشتی وحشی بودند در حواشی امپراتوری. یونان گستره کوچکی بود از تعدادی جزیره و دولت شهرهای کوچک که دائم در حال جنگ بین خود بودند . آتن با اسپارت میجنگید و تب چشم دیدن هیچکدام را نداشت . یونانیان مقهور قدرت امپراتوری ایران بودند ، در جنگهای بین خود از ایرانیان کمک میخواستند ، هر از گاهی به دولت شهرهای ساحلی آسیای صغیر دستبردمیزدند همانطور که قبلا به تروا حمله کرده بودند ، و گاه همچون گزنفون به صورت سربازان مزدور در صف لشکریان امپراتوری میجنگیدند. البته لاف در غربت زدن آسان است به خصوص که در آن زمان مطبوعات و رادیو و تلوزیون و دانشگاهها و اینترنت وجود نداشتند که آدم حساب حرفهایش را بکند و بترسد از اینکه یک کلمه پس و پیش بنویسد که مبادا سایر صاحبنظران حسابش را برسند و … یه هایش را بکشند . هر کسی میتوانست قلم بر کاغذ بگذارد و هر مزخرفی میخواهد بنویسد بدون ترس از اینکه دستگاههایی در جامعه وجود دارد که با شمشیر انتقاد حسابش را برسند . یونانیها هم که البته مثل همه سایر ملتها دوست داشتند در مورد افتخارات تاریخی خود قلمفرسایی کنند. وقتی یونانیان بر حسب عادت به تروا حمله کردند تا ثروتهای این شهر ثروتمند آسیای صغیر را به یغما برند ، همر شاعرشان ، این جنگ کوچک بین چند صد نفر آدم بر سر یک شهر کوچک چند هزار نفری را تبدیل کرد به حماسه ایلیاد که تا دنیا دنیاست مردم میخوانند و به به میکنند. نه تنها در روایت همر از این دزدی دریایی این جنگ تبدیل شد به یک نبرد عظیم بلکه خدایان را هم دخیل کرده که له و علیه اهالی تروا و یونان بجنگند. حالا خدا را شکر که تاریخ نویسان بعدی لااقل خدایان را در نبرد ترموپیل دخالت ندادند و فقط به خود یونانیان بسنده کردند .

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

نوشته شده در مقالات | بیان دیدگاه »

مرگ

ارسال شده توسط blueearth در مارس 5, 2007

death-small.jpg

death-2-small.jpg

 

Click on each page to have a larger view

 

نوشته شده در اشعار | بیان دیدگاه »

صدای آب

ارسال شده توسط blueearth در فوریه 27, 2007

سکوت رودخانه

آب صاف چون آیینه

از دور صدای شبگردان مست پرکرده کوچه ها ی خالی را

 

گاه ز دوردست، از درون یک کافه شلوغ پر دود

صدای خسته موسیقی میکشد خود را بر آب، ناتوان و تنها

 

بید کهن چون مادری انگشتان نرم خود را گسترده بر آب

قطره قطره آب از شاخسار درخت بید

می شکند آیینه آب را

 

 

هر قطره ، در نور خیال انگیز ماه

میدرخشد لحظه ای چون الماس و زان پس

در تماس با تن نرم آیینه

میگسترد دایره ای نرم و مواج بر آب

 

 

 

قایقها زیر پل

در انتظار مسافران

خمیازه میکشند و تن بر تن  میسایند

اما مسافری نیست امشب

پس هر پنجره اینجا

می تپد دلی نگران امتحان

همه سخت مشغول به درس

 

ماهی کوچکی

می درد پرده آب و سکوت را ، میجهد لحظه ای ،

وان پس دوباره سکوت است که میگسترد خود را

 

و باد، نرم نرم

دست آب را گرفته  و خط مواجی میکشدبرآن

 

ماه ، آن بالا، گسترده بساط سرد خود را

من اینجا اما

سکوت سرد، بیهودگی اینهمه و پوچی زندگی را لمس میکنم تا اعماق تنهایی خود

 

صدایی گرم

از درون تاریک آب

فرا میخواند مرا

با نوای آرام خود

اینجا بیا ، اینجا

اینجا پایان پوچی است

اینجا خط پایان مسابقه بیرحم زندگی است

نوشته شده در اشعار | بیان دیدگاه »

شبی مه آلود بر دروازه برج کتابخانه کمبریج

ارسال شده توسط blueearth در فوریه 22, 2007

مه آرام و خوابالود

بر میخیزد از زمین

و خود را از پیکر زرد چراغها میکشد بالا

توده تنبل مه ، بر زمین ماسیده ، بلند نمیشود

 

شب تاریک است و …. مه آلود

نور زرد چراغها

و آن بالا

ماه و ستارگان لمیده بر سقف آسمان

 

جغدی از دور ناله میدهد سر

در فضای فراخ و تاریک چمنزار

ناله میشکند ، ناله میشود گم

 

دورادور تک صدای خنده ای

گاه هق هقی نرم

پچ پچی

پرواز موسیقی از درون پنجره ای روشن

 

زندگی میدود بر سطح کوچه ها

سایه انسانها میلغزد بیرون از مه

و پس آنگاه دیگربار

غرق میشود در تاریکی و سکوت شب

 

مردی همراه یک زن

از برابر میگذرند

مرد زن را در آغوش گرفته تنگ

و زن لرزان در تمنای پیکر مرد

آرام میخندد

 

بنگر آن بالا

فراز اینهمه

جاودان و ابدی

مغرور و بی اعتنا

سر در چادر سفید مه

همچون ابولهول ، یا بعل ، یا که چون خدا

تو، آرام و با شکوه

سر برآسمان ساییده ای امشب

 

همه را میبنی ، دیده ای ، خواهی دید

و ساکتی

 

گاه از دور

صدای غمناک موسیقی

میشکافد مه را و میلغزد  آرام تا پای تو

 

زنی میخواند

با صدایی گرم

اما بیهوده است بیهوده

این موج مونث

بیهوده خودر ا میکوبد بر پیکر استوار تو

موج میشکند

کف میکند

باز میگردد ، و ناپدید میشود

 

موسیقی را ره نیست اینجا

امشب تو معبد وحشتی

 

زنگ ساعت

بلند و پرطنین

میپیچد در دل شب و دوازده بار مینوازد

 

از پله ها آرام میروم بالا

آنجا، فراز سکو

باد محشری دارد، میکشد زوزه

میسازد گردباد

دروازه عظیم معبد را میبوسد عاشقانه

و با بارانی از برگ و خاک

پس میراند مرا

 

آه ای غول

ای هیولا

ای پیکر وحشی ونوس

معجز عظمت در دل تاریک شب

پاسدار دانش قرون

که با غرور سر به آسمان ساییده ای

 

ای  اژدهای سرد و تاریک و خموش

اندرون تو کنون چه میگذرد

میان آن راهروهای باریک و تاریک

شاید که روحی، در آن گوشه ها ، سرود سرد مرگ خود  سرداده کنون

 

در لابیرنت بی پایان کتابهایت

غرق بوی نم و ماسیدگی

موشی میجود آهسته کتابی کهنه را

حشره ای میلغزد بر برگی از دانش قرون

 

دستی سرد و نمناک

استخوان تار عنکبوت گرفته قرون

یادگار عمری که درون تو گذشته به تمنای دانش

آرام میدود بر امواج برگها

و میکوشد ، سخت ،

در نور لرزان شمعی ناپیدا

کتاب را به پایان رساند

غافل که  کتاب کهنه مرگ را  نیست پایان پدید

 

آیا شکنجه او تمامی خواهد داشت

آیا هرگز آرام خواهد گرفت او

 

آه

من دیدم

من دیدم او را

دستی استخوانی

بر جدار پنجره لغزید و خش خش کرد

دو چشمخانه خالی از ورای پنجره پایید مرا لحظه ای

دهانی گود با دندانهای سپید ، خندید

 

و روح شتابان

دور شد

 

و من ، تنها کنون دوباره با تو

 

نگاه کن

از فراز سریر آسمان سایت به زیر بنگر

در آن زیر، آن پایین

آنجا که زندگی روان است آرام

من ایستاده ام

 

غرق هیبت و شکوه تو

در سایه سیاهت

بر مدار وحشت و حیرت گردانم

غرق هیبت و شکوه تو

شکوه و هیبت تو

 

Listen to my poem read by me at this website

نوشته شده در اشعار | بیان دیدگاه »

اولین برف سال

ارسال شده توسط blueearth در فوریه 22, 2007

لحظات نادري در زندگي هست كه آدميزاد از زنده بودن لذت ميبرد. امشب براي من يكي از آن لحظات بود . از سونا برميگشتم . اولين برف امسال بر زمين ميباريد. دير وقت شب بود و برف به تدريج سطح خيابانها را ميپوشاند. بايد با احتياط ميراندي چون زمين لغزان است معمولا موقع اولين برف هنوز فرصت نكرده اند نمك را زمين بپاشند و زمين هنوز سرد و خشك است و برف بلافاصله روي آن يخ ميبندد.

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

نوشته شده در زندگی | بیان دیدگاه »

نمایشگاهی کوچک از عکسهایم

ارسال شده توسط blueearth در فوریه 22, 2007

این وبسایت تعدادی از عکسهایی را که در سالهای اخیر گرفته ام به نمایش میگذارد:

photos

نوشته شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »