شبی مه آلود بر دروازه برج کتابخانه کمبریج

مه آرام و خوابالود

بر میخیزد از زمین

و خود را از پیکر زرد چراغها میکشد بالا

توده تنبل مه ، بر زمین ماسیده ، بلند نمیشود

 

شب تاریک است و …. مه آلود

نور زرد چراغها

و آن بالا

ماه و ستارگان لمیده بر سقف آسمان

 

جغدی از دور ناله میدهد سر

در فضای فراخ و تاریک چمنزار

ناله میشکند ، ناله میشود گم

 

دورادور تک صدای خنده ای

گاه هق هقی نرم

پچ پچی

پرواز موسیقی از درون پنجره ای روشن

 

زندگی میدود بر سطح کوچه ها

سایه انسانها میلغزد بیرون از مه

و پس آنگاه دیگربار

غرق میشود در تاریکی و سکوت شب

 

مردی همراه یک زن

از برابر میگذرند

مرد زن را در آغوش گرفته تنگ

و زن لرزان در تمنای پیکر مرد

آرام میخندد

 

بنگر آن بالا

فراز اینهمه

جاودان و ابدی

مغرور و بی اعتنا

سر در چادر سفید مه

همچون ابولهول ، یا بعل ، یا که چون خدا

تو، آرام و با شکوه

سر برآسمان ساییده ای امشب

 

همه را میبنی ، دیده ای ، خواهی دید

و ساکتی

 

گاه از دور

صدای غمناک موسیقی

میشکافد مه را و میلغزد  آرام تا پای تو

 

زنی میخواند

با صدایی گرم

اما بیهوده است بیهوده

این موج مونث

بیهوده خودر ا میکوبد بر پیکر استوار تو

موج میشکند

کف میکند

باز میگردد ، و ناپدید میشود

 

موسیقی را ره نیست اینجا

امشب تو معبد وحشتی

 

زنگ ساعت

بلند و پرطنین

میپیچد در دل شب و دوازده بار مینوازد

 

از پله ها آرام میروم بالا

آنجا، فراز سکو

باد محشری دارد، میکشد زوزه

میسازد گردباد

دروازه عظیم معبد را میبوسد عاشقانه

و با بارانی از برگ و خاک

پس میراند مرا

 

آه ای غول

ای هیولا

ای پیکر وحشی ونوس

معجز عظمت در دل تاریک شب

پاسدار دانش قرون

که با غرور سر به آسمان ساییده ای

 

ای  اژدهای سرد و تاریک و خموش

اندرون تو کنون چه میگذرد

میان آن راهروهای باریک و تاریک

شاید که روحی، در آن گوشه ها ، سرود سرد مرگ خود  سرداده کنون

 

در لابیرنت بی پایان کتابهایت

غرق بوی نم و ماسیدگی

موشی میجود آهسته کتابی کهنه را

حشره ای میلغزد بر برگی از دانش قرون

 

دستی سرد و نمناک

استخوان تار عنکبوت گرفته قرون

یادگار عمری که درون تو گذشته به تمنای دانش

آرام میدود بر امواج برگها

و میکوشد ، سخت ،

در نور لرزان شمعی ناپیدا

کتاب را به پایان رساند

غافل که  کتاب کهنه مرگ را  نیست پایان پدید

 

آیا شکنجه او تمامی خواهد داشت

آیا هرگز آرام خواهد گرفت او

 

«آه«

من دیدم

من دیدم او را

دستی استخوانی

بر جدار پنجره لغزید و خش خش کرد

دو چشمخانه خالی از ورای پنجره پایید مرا لحظه ای

دهانی گود با دندانهای سپید ، خندید

 

و روح شتابان

دور شد

 

و من ، تنها کنون دوباره با تو

 

نگاه کن

از فراز سریر آسمان سایت به زیر بنگر

در آن زیر، آن پایین

آنجا که زندگی روان است آرام

من ایستاده ام

 

غرق هیبت و شکوه تو

در سایه سیاهت

بر مدار وحشت و حیرت گردانم

غرق هیبت و شکوه تو

شکوه و هیبت تو

 

Listen to my poem read by me at this website

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s