Lara

پرده را کنار می زنم

سلام صبح تابان

سلام خورشید روشن عشق

سلام قطره شبنم که  روی شیشه اتاق

در جدالی نابرابر

در افتاده ای با گرمای خورشید

و آرام آرام می میری

 

و سلام ای انسانها

که لخت و خوابالود

در این صبح شاد آفتابی

بر نمی خیزید از بستر تنهایی خود

تا بچینید و بو کنید  گل صبح را

 

من مستم اما

من مست بوی صبحم

صبح آفتابی شرابی است کهنه

باید که سرکشید آنرا

 

من شادم امروز

با عشقی  به وسعت جهان

زیرا که در آن سوی کالج

زنی با آغوشی باز

و چشمانی آبی

و موهایی طلایی

و اتاقی گرم

انتظار مرا میکشد اکنون

سلام … ای روز

 

*********************************

از پله ها میرویم بالا

زیر تابش بیرحم شمشیرها و سپرها

آویخته بر دیوارها؛

قالی سرخ بر پله ها

مستخدمان سیاهپوش بر هر گوشه

تابلوها، چلچراغها

مردان با لباسهای سیاه و پیرهنهای سپید

تالار بزرگ

اتاق در اتاق

و در آن انتها

تخت پادشاه این سرزمین بارانی

با تاجی بر فراز آن

 

من و تو

اینک در اعماق سرد کاخ امپراتوری ایستاده ایم

تو میدرخشی لارا

تو تنها گل سرخ این سرزمینی

تو میدرخشی

و من تلالو چشمانت را بر میدارم

و بر گوشه کتم می آویزم

درخشانتر از هر الماس

تو شاهزاده ای نه این پیرمرد لاغر اندام بلند قد

که وارد میشود

و با همه دست میدهد

و لبخند میزند

تو مرکز این دیداری

نه آن پیر

که دیگران بر گردش حلقه میزنند

 

چه روزی بود لارا

چه روزی بود

آنگاه که من و تو

پرواز کردیم از فراز موزه ها

و بر کنار تیمز ره پیمودیم

و در باغ سنت جیمز نشستیم

و از دروازه های کاخ امپراتوری به درون لغزیدیم

و با شاهزاده پیر دیدار کردیم

و خندیدیم

و در مغازه ای کوچک شکلاتها را چشیدیم

و در ترافالگار از پله ها بالا رفتیم

و خندان دور پارلمان را پیمودیم

و آنگاه

خسته از دیدار

و بیزار از بیهودگی آن همه جلال و شکوه

و فراری از آن قدرتمندان تهی

فقط من و تو

دیر وقت شب

تنهای تنها در کوپه قطار

بازگشتیم به سرزمین رویاهای عشق

و من تصویر تور ا در آبگینه پنجره قطار

ثبت کردم

برای همیشه

برای همیشه

جوانی و زیبایی بی همتای تو را

که به خود مینگری

و لبخندی محو و خسته بر لب داری

لارا ،…… آیا تو هم چون من

در آن روز

بر دروازه های بهشت آویختی  لحظه ای ؟

و از شراب عشق نوشیدی جرعه ای ؟

آیا تو هم چو ن من آن روز

راز نهان حیات را لمس کردی سرانجام

در مستی عشق؟

 

******************************************

من برای شب زنده ام

شب باشکوه است و زیبا

آنگاه که میخندد ماه از پشت ابر تیره

و باد آرام نوازش میدهد موهایم را

و سرود عشق میخواند

 

مقدس است شب

آنگاه که در بهاران

میگذرم از زیر درخت لبریز از شکوفه

و بوی گلها برای لحظه ای مرا باخود میبرد از این دنیا

و مینشاندم بر قلب گرم تو

 

زیباست شب

آنگاه که تک نوای سحر آمیز پرنده ای

از گوشه ناپیدای زمان میشکند سکوت را

همچون نوای آبشار

زیر چادر سیاه شب

و حیران برجای خشک میشوم لحظه ای

از درخشش این نوا

در سکوت وهم آمیز شب

 

و زیباست شب آنگاه که

به تو  می اندیشم لارا

و به جز تو ، هیچ

 

زیباست شب آنگاه

که ترنم آب

و نغمه پرنده

و بوی گل در دل تاریکی

و هاله مه در میان ابر

سرمیدهند سرود گرم ستایش تور ا

لارا

آنگاه که همه سکوت

نجوای وجود تو میشود

تو به بزرگی و شکوه و ملکوت شب میمانی

لارا

و دیبای نرم پوستت

یاد آور لطافت شبنم شبانگاه است بر برگ گل

 

امشب،

با این مسافر خسته تنها

مهربان باش لارا

که او فقط تو را میجوید و بس

 

 

***************************************************

پروانه

 

برقی درخشید در آسمان زندگی دیشب

لحظه ای کوتاه

کبود شد آسمان، سفید شد زمین

و جهید طپش قلب تا فراز آسمان

 

ولی افسوس که

برق لحظه بود

برق رفت

تاریک شد زندگی دوباره

 

آیا پروانه را دیدی؟

پروانه را دیدی

که بال کشید فراز ارکستر

و در خشید در نور بیرحم نور افکنها

 

پروانه

روح خدا بود

پروانه خدا بود

 

نوای موسیقی

انباشت فضای درشت کلیسا را

کلیسا پر شد

کلیسا کافی نبود برای موتزارت

پس آنگاه رکوئیم شکافت دیوارها را

و بالا رفت تا زیر گنبد کبود

 

و آن پرفسور پیر

چه کفشهای عجیبی داشت

 

اما ، اما، مرا چه کار به اینهمه

آنگاه که برکنارم

بنشسته ای تو

بی همتا گوهر شبتاب خوابهای دیر هنگام

و سینه ات در دم زدنی مدام

آرام بالا و پایین میرود

و موسیقی را میرباید

از سقف آسمان

 

دستانم را به دعا می بندم

دعایم را به گوشه موسیقی میزنم گره

و نیازم را بر بال ویوالدی

به آسمان خدا میفرستم

 

با تما م وجود

خدا را میخوانم

خدایا بیدار شو

بیدار شو از آن خواب دراز دو صد هزار ساله

آه آیا نوای رکوئیم امشب

بر هم خواهد زد خوابت را

خوابی را که آشویتس هم نتوانست برهم زند؟

 

آیا بیدار خواهی شد

و در گوشه رکوئیم

در آن گوشه

نوار کوچک رنگین دعای مرا خواهی یافت کنون؟

گره خورده بر بالهای خونین موسیقی؟

 

اینک اینجاست او

آنک که آرزویش هر لحظه با منست

آنک که با نامش هر شب را صبح میکنم

و هر صبح را شب

 

خواب،… جسم است اینک

خواب،…. اینجاست

کنار من

 

او از سرزمین خواب و رویا

او از درون نیایشها

زاده شد کنون

او جسم است امروز

نشسته در کنارم

رویاست این

یا که بیداری

شاید که خوابم هنوز

 

هر چه هست

اوست

فضای ذهنم را کرده پر

نشسته راست و خدنگ

اینجا

تنهاست او تنها

دختری تنها از ریگا، از لاتویا

 

خدایا

به خاطرش

هر کار، هر رسوایی

شیطان کجاست

تا چون فاست گیرم دامنش

و فروشم روحم را بر سر هر کوی و بازار این شهر

برای لحظه ای با تو بودن

 

ای سرد مغرور

ای الماس آبی

که در تابش موسیقی

هر لحظه را درخششی دیگر میدهی تو

و تلالو چشمان آبیت پر میکند مرا

خدا را

ترکم مگو، جوابم ده کنون

با من بنشین تا پایان ابدی جهان

تا آنگاه که موسیقی و خدا در هم گره خورند

***************************************************

با تو آمدم

بر تو آمدم

با من ماندی

لارا

 

صبح شاد آفتابی

در میزنم

و به درون میروم

اتاق کوچکت را نشانم میدهی

پس آنگاه

هر دو ایستاده ایم

نزدیک هم

آهنربای چشمان آبیت

 

مرا توان نیست

یاریم ده

تا از وسوسه برهم

اما تورا سودای کمک نیست

که میدمی بر آتش هوس

نزدیکتر میشویم به هم

سکوت

و آنگاه تماس لبها

برای اولین بار

و شهد عشق

که جاری میشود بر لبانم

و پیکر کوچک مقدست

میلرزد در چنبر بازوانم

لحظه ابدی میشود

پایان ناپذیر

آنگاه که اولین بوسه

ما را میدهد پیوند

 

******************************************

در درازنای جاری رودخانه حیات

تولد من   یک لحظه بود

جرقه ای ناتوان

بانگی کوتاه

کورسویی

بر قیر سیاه ابدیت

و سرد تاریک خموش کهکشان

 

پس اگر نمی یافتمت

آن جرقه مرده بود

و آن بانگ فرسوده

و آن کورسو رفته

 

تو

مرا

شدی

تولدی دوباره

 

لارا

تو جرقه را بر افروختی

تا آتشی فروزان

و تلنگر صدا را بانگی رسا کردی

و کورسو را فانوسی درخشان

 

بی تو پس چگونه توان زیستن

که بی تو

مرگ است  در کمین

جرقه میمیرد

و صدا می افسرد

و کورسو شود خاموش

 

******************************************

گاه با خود میگویم

کین خواب است و رویا

من در بهشتم در خواب

و اکنون است که بیدار شوم
با تلخی دوباره حیات

زیر زبان

همچون یک کپسول سیانور

 

ولی نه

آنگاه میغلطم آرام بر تخت

و تو را می یابم

در کنار خود لارا

با قوس دل انگیز کمر

و نوای آرام نفسهایت

و در می یابم

که نه

خواب نیست این

این لطیف نرماگین پوست

و قوس دلنواز ابرو

و سر بالای تیز بینی

و کمال لب سرخ

و طلای موهای افشان بر بالش

و ظرافت انگشتان باریکت

که میتوانم دید طپش رگ را از ورای آن

این همه خواب نیست

من بیدارم

و اما ای عجب که

بهشت نمیگریزد از من در بیداری هم

********************************************

روشن

روشن است کنون

گرداگرد من

ضریحی از روشنایی بر دور خود کشیده ام

چون تویی با من کنون

ومن طواف میکنم بر گرد وجود مقدس تو

و انگشتانم قفل  میشود

بر امید

تویی امید فردای من

فردای تو

فردای ما

 

بی تو اما

این ضریح خالی است

و قفل انگشتان میشود  ز هم جدا

و امید می میرد

خورشید هم بر نمی آید دیگر

و شب جاودان میشود در خانه من

 

بی تو من هیچم

یک منهای بزرگ

در معادله وجود

**************************************

 

لارا

امروز غوغا کرده بودی بر پا

در آن لباس گرم قرمز آبی

با شال سرخ

که آویزان بود بر شانه های ظریفت

 

وقتی نشستم با تو تنها

و جرعه جرعه قهوه را با آرزوی وجودت

سر کشیدم

 

شادی درون رگهایم جنبید

وان گاه که لبان زیبایت گشود

و طنین آبشار صدایت را ساخت جاری

آیا دیدی

که من بت پرست تنها

محو بت وجود تو

در نمی یافتم چه میگویی؟

و تنها صدایت را

نوشیدم چون شرابی کهنه

 

لارا

من تورا تنها برای خود خواستم از خدا

من شریکی نجستم در پرستش تو

در مذهب من

نه خدا یکی است

که بل

پرستشگر نیز تنهاست و یک

 

این معبد بس کوچکست کنون

دیگران را ره نیست در آن

 

در این معبد

تنها یک شمع عشق میسوزد و بس

و این خدا را تنها بنده ای کافی است و بس

دریغا دریغ

که خدای من

بنده ای دیگر دارد

و من پولاد سرد تنهایی را

زیر پوست خود

حس میکنم کنون

***************************************************

گلدان کوچک تو

اینک مقابل پنجره

نور را جرعه جرعه سر میکشد

کولی کوچک من

کجایی تو اینک

در سرزمینی سرد و دوردست

در ماوای تپنده یخبندان

قلب گرم خود را گرفته ای در دست کنون

و به دنبال عشقی بیهوده

تاریکنای آن سرزمین دور اروپایی را میپویی

دختر جوان

 

و اینجا

من نشسته ام تنها

به نهال کوچک مینگرم

که با دستان مهربان تو

در این گلدان کوچک

نوشید آب حیات را

و میجنگد برای بقا

 

به تو فکر میکنم

به تو فکر میکنم

صدایت میزنم

با من باش

با من باش همیشه

ترکم مگو

***********************************

موهایت به رنگ طلا

هاله ای از نور بر دور آن صورت سفید

مرواریدی نشسته بر طلای خام

 

چه جلالی دارد

مریم باکره من

لارای کوچک

دختر تنهای آرزوها

با من می آیی، تو اما؟

با من تا ماورای گرم قطب تمنا

دستت را بده

بگذر از فراز  دره جدایی

به من بپیوند

بگذار تا آن دستان لطیف دلکش را بگیرم

و تو را باخود ببرم تا اعماق آبی اقیانوس تمنا و لذت

تا عمق خموش یگانگی

بیا با من لارا

بیا

که تو تولدی دوباره هستی مرا ای بانوی کوچک آرزو

*****************************************

لارا….

سوگند به آن دیدگان آبی

و صورت  زیبا

که دوست دارم صدایت را

هنگامی که چون آبشار روان میشود

و اطوار زیبایت

آنگاه که صحبت میکنی

گاه تو را کودکی می یابم

زیبا و شاد و بی آلایش

و گاه تجسم مادرشاه

آگاه بر همه

ومن …. فقط … میدانم

که صدایت مرا با خود تا فراز  آسمان می برد

و گاه که مینگرم به  دریای  چشمانت

حس میکنم که

در اعماق آبی آن

غرق میشوم

 

آیا شود که گیری دست این غریق تنها را

و نجاتش دهی؟

******************************************

زان پس که شراب سرخ عشق

در باده قلب جوشید

خورشید نام تو زان برآمدو

سرزمین دل فروزان شد

 

لارا

ایمان آوردم

که یگانه فرمانروای

سرزمین رویاهای عاشقانه

تویی تو

فروغ زیبایی خیره کننده ات

بس که تا قیام قیامت

بر جهان من

بر روزو شبم

بر قلبم

فرمان رانی

 

من آن غلام حلقه به گوش بازار عشقم

که به دست خود

حلقه بندگی فرمانروای سرزمین رویاها را

بر گردن آویخت

 

من سودای تو دارم لارا

من سودای تو دارم

کیمیای وجود تو

تنها رهاییبخش من است

نجاتم ده

ز پس قرنها

ناامیدی و سرابهایی

که همه خواب بود

نجاتم ده لارا

نجاتم ده

********************************

گفتی که ما همیشه با هم خواهیم بود

گفتی که جدایی ممکن نیست

پس آشنایی

گفتی که دیگر رفتن محال است

و گذر ز رود خانه جداییها

خواب است و خیال

 

اما       اینک

من این سوی اقیانوس

و تو در آن سوی

بر باد رفته عشقمان

و جهان کوچکی که باهم ساخته بودیم

در تمنای وجود و تمنای تن و تمنای انگشتانمان

تنیده بودیم سرابی از امید

حبابی برگرد من و تو

درونش فقط ما

روشن و شاد

زندگی بر سیاره ای دیگر

 

اما اینک

حباب دریده

من این سو

و تو آن سو

فسرده امید

و خوابیده آرزو

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s