یزد

داستانی است که یکی از همکلاسان دانشکده معماری از سفر دلنشین و در عین حال پر مخاطره اش به یزد برایم تعریف کرد ‏. پر مخاطره از این حیث که یکی از اولین تظاهرات انقلاب سال 57 در زمان این سفر به یزد در آن شهر رخ داد و او شاهد تیرباران مردم و کشتارها و شلیک از هلکوپتر به توده تظاهرکنندگان بود . 

 

«رسید،………………….. رسید؟«

بچه ها گوشها را تیز میکنند . به زور پایین را نگاه میکنم . آن پایین مریم و زهرا دستشان را دراز کرده اند تا سر متر را بگیرند . این بالا من  متر دستم است و بین زمین و آسمان زیر گنبد مسجد روی نردبان تلو تلو میخورم. نردبان خیلی بلند است و من تقریبا به کناره گنبد رسیده ام . متر هم بلند است . دسته متر را گرفته ام و اینقدر میچرخانم تا آن پایین به زمین برسد . مریم  و حمید و زهرا سر متر را میگیرند و آن را تا زمین میرسانند و من از آن بالا میخوانم بیست و پنح متر و نیم . نفس راحتی میکشم و لرز لرزان از نردبان پیر پایین می آیم تا پایم زمین سفت را لمس کند .

 اینجا یزد است و اینها بچه های دانشکده معماری هستند که به کعبه گاه یزد آمده اند . برای ما بچه معماریها یزد واقعا قبله و کعبه ای است که حتما یک بار در طی سالهای دانشگاه باید زیارتش کنیم وگرنه حاجی معمار نمیشویم . یزد با بادگیرها و خانه های خشتی گلی خود زیر تابش بیرحم آفتاب یکی از آن شاهکارهای معماری ایرانی است که هیچ معماری بدون زیارت آن دانشکده را تمام نمیکند . وقتی فلامکی استاد تاریخ معماری برای یکی از پروژه های خود احتیاج به چند جوجه دانشجو دارد که به یزد بروندو بالا و پایین آن را متر کنند و نقشه اش را بکشند منهم داوطلب میشوم. تعطیلات عید است و بیکارم و چه بهتر از این که هم فال و هم تماشا هم یزد را ببینم و هم در آمدی برای ترم دوم داشته باشم و از همه بهتر همراه مریم  عزیزم باشم . من بچه خجالتی که از مدتها پیش عاشق این دختر بوده ام ولی هرگز جرات نکردم آشکارا به او حقیقت این عشق را بگویم ، گرچه میدانم که میدانست احساسم در مورد او چیست .  حالا این فرصت را قاپ میزنم که همراه دختر دلخواه و محبوبم برویم یزد و هم کار کنم و هم با او باشم . البته دیگران هم هستند  . دوست جان جانی مریم زهرا هم همراه ما می آید. زهرا کما بیش اشاره ها کرده که مرا دوست دارد و انتظار دارد که من به سبقه آشنایی خانوادگی توی خط اوکار کنم و برنامه ازدواج با او را بریزم . شاید زهرا هم مثل من که به خاطر مریم آمده ام به خاطر من به این سفر می آید نمیدانم . سه تا از بچه های سال پایین هم با ما هستند . سیامک همیشه خواب آلود که هر موقع نگاهش میکنی فکر میکنی الان از خواب بیدار شده و حمید که بچه صاف و صوف و درستی است و سعید که کمی دیرتر می آید . حلقه گردان گروه ما یک سال بالایی اصفهانی از آن پاچه ورمالیده هاست . فریدون کوتاه و کلفت و سیاه و با موهای فر فری که ماشین خودش را دارد و جدا از ما با ماشین به یزد می آید و به ما ملحق میشود . خدا پدرش را بیامرزد با آن ماشین وگرنه نمیتوانستیم وسط بیابان خدا توی استادیوم یزد ماوا کنیم . اول ما را در یک دبیرستان داخل یزد جا میدهند ولی بعد از خیزش یزد و کشتارها جایمان را عوض میکنند و سر از بیابان و استادیوم در می آوریم شاید به خاطر اینکه دانشجو هستیم و به ما مشکوکند گرچه لطف میکنند و دستگیرمان نمیکنند. ولی اگر فریدون  این ماشین را نداشت که واقعا گرفتار میبودیم . خدا از سر تقصیراتمان نگذرد که یکبار با همین ماشین چه شوخیی سرش در  آوردیم . سردسته گروه که یک دختر سال بالایی پر رو هست چند روزی می آید پیشمان و به عادت حسنه ما ایرانیان بین او و فریدون شکر آب است چون هیچکدام یکدیگر را قبول ندارند . من هم به خاطر مریم بیشتر طرف سردسته هستم چون به فریدون به چشم رقیب نگاه میکنم . فریدون به عنوان سال بالایی و با زبان درازی که دارد خیلی روی مریم کار میکند چون هم دختر قشنگی است و هم جذاب است و خیلیها را جلب میکند در دانشکده .  به هر حال یکبار که فریدون وسط بیابان ما را میگذارد توی ماشین زیر آفتاب  یزد و خودش میرود که یک نوشابه نوش جان کند و طول هم میدهد کفر همه مان در می آید . آخرش سردسته خانم میگوید کی تصدیق دارد که البته من دست بلند میکنم و باقی ماجرا معلوم است . ماشین فریدون را وسط بیابان بلند میکنیم و بر میگردیم به استادیوم و آن بیچاره با پای پیاده تا استادیوم دنبالمان میدود ولی از حق نگذریم عصر بود و هوا آنقدر گرم نبود وگرنه که بیچاره زیر آفتاب داغ کویر از دست رفته بود.

 توی این مسافرت در آن گرمای یزد چقدر فالوده خوردیم بماند که من عاشق فالوده های یزد بودم و هر بار به بهانه ای بچه ها را میکشیدم توی یکی از این فالوده فروشیها و البته آنها هم احتیاج به تشویق من نداشتند .چه کیفی داشت بغل مریم بنشینم و با هم فالوده بخوریم و صحبت کنیم و بخندیم .  یادم است و خنده ام میگیرد که چقدر دقیق بودیم و احساس مسئولیت میکردیم . هنوز هم آن روز یادم نرفته که توی یک نانوایی در بازار یزد رفتم توی تنور نانوایی که دور تا دورش را متر کنم و نزدیک بود از گرما بسوزم و پر از دوده و خاکستر آمدم بیرون. بالا رفتن از آن نردبان کهنه شکننده هم یکی دیگر از آکروبات بازیهایی بود که کردم و حالا که نگاه مکینم میبینم هر کدام از آن کارها کافی بود حسابم را برسد و اصولا چرا اینقدر دقت میکردیم. که چه ؟ مگر فلامکی آخرش با آن نقشه ها چه کرد و کجا از آنها استفاده شد ؟ تا آنجا که من میدانم بعد از آنکه همه را کشیدیم و تحویلش دادیم شاید حتی یکبار هم استفاده نشد و اگر هم کسی استفاده کرد آیا هرگز از خود پرسید کدام بیچاره ای با این دقت برش این تنور نانوایی در بازار یزد را تهیه کرده یا ارتفاع این گنبد را . ولی جوان بودم و ساده لوح و متعهد به کار و اصلا به فکرم نمیرسید که طور دیگر هم میشود کار کرد . مثل بعضی از  بچه ها نبودم که همه چیز را با حدس وگمان و با حس ششم تهیه میکردند و تحویل میدادند و کسی هم هر گز گریبانگیرشان نشده بود . به قول یکی از استادهایمان حرف آخر در معماری زیبایی است و خوشایند چشم و نه واقعیت و دقت و راحتی استفاده کنندگان .

چقدر و چند بار توی آن ماشین تویوتای قراضه فریدون بغل هم چپیدیم و از این آدرس به آن آدرس رفتیم بماند . واقعا هم دوران دانشگاه و دانشجویی دورانی است . آدم کارهایی میکند که دیگر شاید هرگز بعدها تکرار نکندو راضی به تکرارش نباشد . هفت نفر آدم توی آن ماشین کوچک روی هم تلنبار میشدیم . باید اعتراف کنم گاهی هم بدم نمی آید وشکایت نمیکردم وقتی مریم مجبور میشد تقریبا روی پای من بنشیند تا در ماشین جا شود.

سرانجام یک  روز فرصتی که سه سال بود منتظرش بودم و در عین حال از آن فرار میکردم  پیش آمدو باید از فریدون عزیز به خاطر آن فرصت تشکر کنم . صبح مطابق معمول سوار ماشین  که چه عرض کنم  دوباره توی ماشین چپیدیم و رفتیم تا قلب شهر و ناحیه بازار مشغول گز کردن شدیم . نزدیک ظهر بود که رفتیم برای ناهار. وقتی به ماشین رسیدیم آقای فریدون خان کشف کردند که کلید را توی ماشین روی سوییچ جا گذاشته اند .  حالمان گرفته شد . بچه ها خسته بودند. قرار شد من و مریم برویم به کلید سازی دم بازار یکی را پیدا کنیم که در ماشین را باز کند . دلم هری ریخت پایین. با خود عهد کرده بودم اگر در این سفر فرصتی دست دهد و با مریم تنها باشم برای اولین بار عشقم را ابراز کنم .این فرصتی بود که سه سال بود منتظرش بودم و هی خدا خدا میکردم که در این مسافرت پیش بیاید و یک لحظه با مریم تنها شوم و حالا فرصت اینجا بود. از طرفی باید حرف دلم را میزدم و از طرفی هم مثل محکوم به اعدام دلم تاپ تاپ میزد و خدا خدا میکردم کارمان زود تمام شود تا بیشتر تنها باهم نباشیم چون میدانستم بعد خودم را خیلی سرزنش خواهم کرد که چرا حرف دلم را نزدم . هنوز یادم هست دیوارهای گلی و خشتی را وکوچه هایی را که گذشتیم و آفتاب درخشان ظهر را که هنوز خیلی گرم نبود. مریم با ژاکت سفید کنارم راه می آمد بی خبر از همه چیز و همه جا ونمیدانست چه در قلب من میگذرد. داشتیم بر میگشتیم که تمام جرات و شهامت و شجاعتم را جمع کردم و به سخن آمدم . الحق که از جلوی جوخه اعدام ایستادن وحشتناکتر بود . توی چشمهایش نگاه کردم و با صدای گرفته گفتم که مدتهاست عاشقش بوده ام و دوستش دارم و آیا پیشنهاد ازدواج مرا قبول میکند؟ وقتی مدتها بعد اینرا به پدرم گفتم خندید و گفت راست راست بهش پیشنهاد ازدواج دادی ؟ بله. چون بیشتر از این نمیدانستم و در جامعه بسته ما رابطه اینقدر آزاد نبود که بتوانم یاد گرفته باشم بگذریم از اینکه اصولا بچه خجالتی و حساسی بودم و نمیدانستم چطور باید این مسائل را پیش ببرم . لحظه به لحظه آن روز یادم است . مریم هم جا خورده بود و بعدها که فکر میکردم متوجه شدم که برای او هم آسان نبود. او هم چند کلمه پچ و پچ کرد که من حتی نتوانستم بشنوم چه میگویدو بعد گفت که هنوز حاضر نیست برای ازدواج و برای او زود است . همین و همین . هر دو ساکت شدیم و من تمام راه برگشت با لب و لوچه آویزان برگشتم . بی حس شده بودم ولی در عین حال مثل اینکه از قبل پیش بینی کرده بودم که جوابش این است و در نتیجه آنچه پیش آمد برایم غیر منتطره نبود .مثل اینکه در ناخود آگاهم از قبل پذیرفته بودم  که دست یافتن به این موجود زیبا غیر ممکن است و خیالی خام بیش نیست . وقتی رسیدیم کنار ماشین ومنتظر کلید ساز بودیم من کنار در ماشین روی زمین ولو شدم . همان موقع مریم در حالیکه میخندید دوربینم را خواست و همانجا یک عکس از من گرفت. هنوز آن عکس را با خود دارم که آن لحظه را که برای اولین بار به یک زن ابراز عشق کرده بودم در خود ثبت کرده است . وقتی کلید ساز آمد و در را باز کرد توی راه که بر میگشتیم باز مریم روی پای من نشسته بود ولی هردو ساکت بودیم و یک کلمه حرف نزدیم .

اما آن شب همه چیز عوض شد . آن شب در استادیوم از آن لحظاتی شد که آدم تا آخر عمر با خود و در ذهن و خیال خود حمل میکند . وقتی شام را خوردیم حدود ساعت ده بود که معمولا وقت خوابمان بود . وقتی داشتیم دندان میشستیم مریم هم آنجا بود . خیلی بی مقدمه و بدون اینکه فکر کنم که این دختر صبح به من جواب رد داده و چرا حالا باید جور دیگری جواب دهد پرسیدم : « مریم میخوای بیرون یک قدمی بیزنیم.«

مدتها بعد وقتی به آن شب  فکر میکردم تعجب میکردم  این چه سوالی بود که پرسیدم . دختری مثل مریم از یک خانواده مومن مذهبی و در جامعه هنوز بسته ما چطور میشد دعوت مرا برای قدم زدن در آن استادیوم عظیم  در آن شب تاریک و تنها قبول کند تازه بعد از آنکه همان روز صبح بهش ابراز عشق کرده بودم و بدتر اینکه  پنج نفر دیگر هم آنجا بودند که هر حرف و حرکت مارا زیر نظر داشتند و فردا میتوانستند تمام دانشکده را پر کنند. و دیگر بدتر اینکه  سوال را هم درست موقعی پرسیدم که این پسره فریدون هم داشت  بغل دست ما دندانش را مسواک میکرد . اگر برقی که از چشمش پرید ولتاژ داشت همان موقع مرا کشته بود ! این فکرها آن موقع از سرم نگذشت. دعوتش کردم و …….. مریم هم گفت :« بله فقط صبر کنم بروم اتاقم و برگردم .«

از خوشحالی پر کشیدم .

این استادیومی که مارا بهش تبعید کرده بودند در دورافتاده ترین نقطه شهر و وسط بیابان بود و با شهر فاصله داشت . بدون ماشین محال بود بتوانیم به آن برسیم و وقتی از شهر به استادیوم میرفتیم لااقل 15 دقیقه را وسط بیابان خالی طی میکردیم . در آن استادیوم به آن عظمت فقط ما چند نفر اقامت داشتیم در دو اتاق یا سالن بزرگ که تخت داشت و شبها آنجا میخوابیدیم . صبحهای زود قبل از اینکه برویم بیرون حالی داشت توی زمین چمن کمی قدم بزنیم و یا بدویم و ورزش کنیم . یادم نمیرود سر گروهمان که صبحها توی زمین چمن حرکاتی مثل تایچی انجام میداد البته ما هنوز از تای چی خبری نداشتیم ولی به نظرش ورزش بود .

آن شب وقتی من و مریم بیرون رفتیم مشکلی از حیث تاریکی نداشتیم . آسمان پرستاره شب کویر استادیوم را روشن کرده بود و بسیارزیبا بود . کهکشان را میشد روی سقف آسمان با انگشت دنبال کرد و هلال ماه را میشد دید . ما روی زمین چمن نرفتیم بلکه روی سکوها راه میرفتیم .  آن چنان سکوتی حکمفرما بود که نگو . واقعا حال و هوایی داشت با دختری که برای سه سال  اینقدر عاشقش بودم برای اولین بار قدم زدن تنهای تنها و در سکوت و خنکای شب . دور استادیوم چرخیدیم و تا میشد از اتاقهایمان فاصله گرفتیم . از آن دور میشد کورسوی چراغهای اتاقها را دید ولی ما خیلی فاصله داشتیم . صحبت یک لحضه قطع نمیشد . در مورد زمین و زمان صحبت کردیم . یادم می آید کلی در مورد کارمان و استادهایمان و  همکلاسهایمان  صحبت کردیم . من مطابق معمول با مریم در مورد انقلابی که خواهد آمد صحبت میکردم و کتابهایی که جدید خوانده بودم . مریم همیشه اولین کسی بود که اگر من کتاب جالبی خوانده بودم خبر میشد . با او بود که سال اول از 1984 که مخفیانه خوانده بودم صحبت کرده بودم و مزرعه حیوانات و خاطرات تروتسکی و دیگران . نمیدانم چرا به خصوص یادم مانده در مورد گروههای اسلامی دانشگاه و دانشکده هم صحبت کردیم.  چون مریم مسلمان معتقد بود و من همیشه سعی داشتم توجهش را باذکر این مسائل جلب کنم . دقیق یادم است در مورد سلطانی صحبت کردیم که از بچه های مومن معتقد همسالمان بود.

 صحبتمان گل انداخته بود ولی برای من صحبت بهانه بود . من در آسمان هفتم بودم. از نگاه به چشمان زیبا و پوست لطیفش که زیر نور ستارگان میدرخشید لذت میبردم و میخواستم این لحظه را بیشتر و بیشتر طول دهم . یک لحظه به فکرم خطور نکرد که دوباره پیشنهاد ازدواج را مطر ح کنم . میترسیدم کوچکترین اشاره ای به آنچه صبح بین ما گذشته  این شادی و لذت آسمانی را محو کند و مریم عصبانی و خشمگین برگردد.  نمیدانم چرا فکر میکردم پیشنهاد ازدواج و ابراز علاقه او را خشمگین خواهد کرد . ساعت حدود دو بعد از نصفه شب بود . واقعا دیر شده بود و هر دو میدانستیم که دیگران الآن  در مورد ما چه فکر میکنند . ولی من اصلا به این مسئله فکر نمیکردم . امشب و این ساعت ابدی بود و جدا از همه لحظات دیگر زندگی . اندکی بعد هردو ساکت شدیم وقتی من آسمان را نشانش دادم و کهکشان را . آن زیر ما چقدر کوچک بودیم وسط آن کویر بی پایان و دور از شهر که از اینجا می شد کورسوی چراغهایش را دید . نسیم خنکی می آمد و من تنگ کنار مریم نشسته بودم و او هم اصلا نشان نمیداد که میخواهد از من فاصله بگیرد. هر دو ساکت بودیم . ناگهان زمان  ایستاد. حس کردم که طپش قلبم متوقف شده و همه چیز ایستاده ومنتظر است. مثل اینکه ستاره ها هم نفسشان را حبس کردند و از آن بالا به ما نگاه میکردند و منتظر بودند. من داشتم به مریم نگاه میکردم که یکدفعه کار عجیبی کرد. برگشت، به من نگاه کرد و نزدیک شد و لبش را روی لبم گذاشت ومرا آرام بوسید. اعتراف میکنم که این اولین بوسه زندگیم بود و آنهم از زنی که سه سال اینقدر دوستش داشتم . رخوت و گرمای عجیبی مخلوط با خستگی روز از روی لبم به تمام بدنم سرکشید. لبش را جدا کرد و لبخندزد . هر دو ساکت بودیم . در آن لحظه احتیاجی به سخن گفتن نبود. مثل اینکه هر دو  میدانستیم که صدای  کلمات زیبایی آن لحظه را خراب میکند . اینبار من بودم که بوسه دوم را گرفتم و بوسه بیشتر طول کشید . قلبم میزد و حس میکردم که او هم کمی میلرزد. دستش را دورم حلقه زد و مرا به خود چسباند. ستاره ها که نفس را برای بوسه ما حبس کرده بودند دوباره آرام نفس کشیدند و زمان راه افتاد منتها اینبار به سرعت برق. نمیدانم چقدر آنجا نشسته بودیم ، هنوز هم که اینقدر سال گذشته نمیدانم چقدر آن لحضات طول کشید ولی مثل اینکه به اندازه یک زندگی دیگر بود . مثل اینکه دوبار زندگی کردم و بار دوم در آغوش گرم و لرزان او بود ، زیر آسمان پرستاره کویر ، با کورسوی نور خوابگاه و شهر از دور. سرانجام باز مریم بود که جدا شد و گفت دیر شده و باید برگردیم. دستش را گرفتم و آرام تا خوابگاه رفتیم . حتی آنجا هم ازش نپرسیدم که بعد چه میشود و چه میکنیم چون تقدس آن شب را خراب میکرد اگر کلمه ای صحبت میکردم . نزدیک اتاقها یک بوسه دیگر از هم گرفتیم و جدا شدیم و من آرام به خوابگاه خزیدم و دراز کشیدم و به خوابی عمیق فرو رفتم .

صبح که بیدار شدم و بیرون رفتم هنوز مریم نیامده بود ولی فریدون آنجا بود با حمید و سیامک . وقتی مرا دید بلند گفت بعضیها چقدر کثیف هستند . زیر لب خندیدم و چیزی نگفتم چون که پس از معجزه آن شب  هر چه او یا دیگران میگفتند یا فکر میکردند  دیگر برایم هیچ بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s